بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام خدمت همه ي خوانندگان عزيز
مطلالبي را درباره ي موضوعات اطراف جنبش دانشجويي مي خواستم بگويم. اين موضوع را در حاشيه ي اتفاقاتي که در دانشگاه امير کبير افتاد مي نويسم. البته می دانم کمی دیر است ولی دیدم نوشتنش بهتر از ننوشتنش است. آنهايي که مي خوانند و من را دقيق نمي شناسند بايد بگويم من دانشجوي سال سوم رشته ي کامپيوتر دانشگاه صنعتي امير کبير هستم. در اين دو سال و نيم از نزديک با موضوعي به نام جنبش دانشجويي مواجه شدم. البته بايد بگويم که چيزي که من از اين مقوله ديدم چيزي جز فحش ها و ناسزا ها (و بعضا سزا ها) و کتک کاري هاي فراوان دو گروه درگير نبوده است.
ورود محمود احمدي نژاد به دانشگاه و اوج گرفتن اغتشاشات در دانشگاه و پس از آن آرامش نسبي به وجود آمده در فاصله ي يکی دو هفته بعد از، من را به فکر فرو برد که چه شد که کار ما دانشگاهيان به اينجا کشيد.
حوالي سال 76 (منظورم يکي دو سال قبل و بعد است) افرادي مانند عبدالکريم سروش دست به ایراد سخنراني هاي متعدد در دانشگاه ها زدند و در قالب اين سخنراني ها نظريات خودشان را درباره ي دين اسلام به دانشگاهيان عرضه داشتند. بلا شک به عقيده ي موافقين و مخالفين، اين نظريات، نظرياتي جديد لا اقل در دويست سال اخير در حوزه ي روشنفکري ديني و اسلامي بودند. گرچه کاملا يک کپي برداري ساده از فلاسفه ي فرانسوي و آلماني با اندکي دخل و تصرف و زيرکي بودند ولي تا آن موقع نظري مانند قرائت هاي مختلف از دين و قبض و بسط تئوريک شريعت ذهن جامعه ي ديني را مشغول نکرده بود.
خوب اين تفکرات بازتاب هايي در سطح اجتماع پيدا کردند و در آن برهه توانستند طرفداران زيادي براي خود دست و پا کنند. اين اتفاق به عقيده ي من شروع جرياني بود که دانشگاه امير کبير را به اينجايي که الآن هست رساند.
در آن زمان اگر از کسي که ادعاي مسلماني داشت مي پرسيديد که اي مسلمان چرا نماز نمي خواني (البته در حوزه ي سؤال علمي نه اعتراضي چرا که اگر اعتراض مي کردي اگر گردنت را نمي شکست لا اقل سرت را مي شکست) مي گفت در قرائت من از دين اسلام نماز جايي ندارد يا اينکه نماز فقط کار خوبي است ولی واجب نیست!(البته اين چنين حرفي را من هيچگاه از کسي به اين وضوح نشنيده ام و نخوانده ام ولي جهت گيري را در کل اينگونه تشخيص مي دهم و شدت و ضعف را در ميان طرفداران اين طيف نيز مي پذيرم) اين جواب آن موقع بود.
اما از آنجايي که اسلام اصيل (يا به قول بعضي قرائت رسمي از اسلام يا اسلام فقهائي) در جان جامعه ي ايران نفوذ کرده بود اين جريان با مقاومت معتقدان به وجود يک قرائت واحد از دين روبرو شد. در اين کشمکش ها درگيري هايي همچون کوي دانشگاه رخ داد و زمينه ي خشونت در دانشگاه ها براي درگيري اين دو طيف کاملا فراهم شد.
با گذشت دو سال و با تلاش و کوشش دانشمندان مسلمان پاسخ هاي اين شبهات داده شد و در سطح اجتماع پاسخ اين شبهات پراکنده و همه گير شد. اما اين دو سال يک ميراث شوم و بد بختي آور به جاي گذاشت و آن هم همان خشونت بود. اين خشونت آن موقع باعث شد تا آنهايي که معاند (يا به قولي اپوزيسيون از نوع متعصب) هستند يک دست آويزي براي اين طرف آن دو سال جور کنند.
حالا که از آقا مي خواهي بپرسي چرا نماز نمي خواند (البته باز هم در موضع استدلال) اصلا به شما اجازه نمي دهد و مي گويد چرا فلاني را به زندان برده اند و چرا فلان روزنامه را تعطيل کرده اند و از اين حرف ها. من به هيچ وجه نمي خواهم افراد موجود در اين گرابش را يک کاسه کنم و يا اينکه خداي ناکرده آنها را بي دين بنامم و هر اعتراض کننده اي و هر صدايي را با انگ کفر و عصيان ترد کنم و نيز نمي خواهم خودم را بالاتر از کسي بدانم و نمي خواهم همه ي اهالي اين تفکر را با آن اهالي بي نماز يکي کرده و بشناسانم ولي منکر اين هم نمي شوم که در باره ي اين تفکرات موضع مخالف دارم.
خلاصه ي کلام اينکه درد بزرگي گرفتار جامعه ي دانشگاهي شده. دانشگاه به جاي اينکه بشود محل مقابله ي تفکرات تبديل شده است به رينگ بکس! ديگر شما جايي از بحث فکري نمي بينيد. من در تمام طول اين مدت نتوانستم حتي يکبار شاهد مباحثه ي نظري طرفداران اين دو طيف باشم. يک بار هم که مناظره شد باز به همان چيزهاي سطحي گذشت که گفتم. به جاي اينکه از اين بحث شود که بالاخره خدا هست يا نيست سر اينکه در جريان هاي صنفي کدام تشکل(!) بسيج يا انجمن فعال تر عمل کرده بحث شد. اين فاجعه است.
من معتقدم افراد زيادي در اين بين به خاطر هوا خواهي افرادي ديگر گرفتار شده اند. دانشجو آن نقش پيشرو بودنش را فراموش کرده است. نگاه مي کند به دهان اين و آن و مي پرد اين طرف و آن طرف و شلوغ کردن و جلسه بر هم زدن را رسما براي خود يک پيروزي تلقي مي کند.
متاسفم که مي بينم در جمع هايي بر سر اين بحث مي شود که طرفداران احمدي نژاد بيشتر بودند يا مخالفينش. اين ديگر چه بحثي است. من اسمش را مي گذارم بحث هاي صد من يه غاز!
الآن جامعه نياز مند کانون هاي تفکر قوي و همدل در دانشگاه ها براي رفع مشکلاتش است مانند زمان انقلاب. در آن موقع هر دانشجو خود يک ايدئولوگ بود و کسي نمي توانست به اين سادگي ها سرش را کلاه بگذارد. الآن دانشجوي پيشرو تبديل شده است به دانشجوي پيرو، حالا چه دانشجوي مذهبي و چه غير مذهبي.
دیگر عرضی نیست
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
با یاد و نام خداوند تبارک و تعالی شروع می کنم. او که بخشنده و بخشایشگر و تنها امید انسان هاست. آقای محمد علیزاده که از دوستان بنده هستند در یک نظر که برای نوشته ی قبلی من فرستاده بودند یادآور نکاتی شدند که لازم دیدم پاسخی به آنها بدهم.
متن نظر ایشان به این شرح است:
سلام محمد جان
به نظرم این جا رو اشتباه رفتی!
بحث هلوکاست که دکتر مطرح کرده خیلی فکر پیچیده تری پشتش خوابیده! اگر بخوای بیشتر بدونی بحث های اخیر دکتر عباسی راجع به هلوکاست توی دانشگاه خودمون رو یکبار دیگه توجه کن.(حالا این از یه بعدشه که بقیه اش رو بعدا بهت می گم) بعد هم دقت کن جایگاه آقا رو با دکتر اشتباه نکنی!
خوب البته بنده مشتاق شنیدن نقطه نظرات ایشان درباره ی هلوکاست و دلیل مطرح کردنش هستم. ای کاش خلاصه ای از آنها را هم در همین جا می نوشتند و بنده را نیز روشن می فرمودند ولی چند نکته را باید در جواب همین متن کوتاه ایشان بگویم.
اول اینکه بنده خودم در جلسه ی سخنرانی آقای عباسی در آن روز حضور داشتم. ایشان یکبار گفتند که باید برای نزدیک کردن غرب میانه به خودمان (یعنی آلمان) زیر قضیه ی هلوکاست بزنیم و آن را انکار کنیم. نکته ی دومی که ایشان گفتند این بود که بیاییم قضیه ی هلوکاست را بلند بلند در جهان فریاد بزنیم به دو دلیل. اول اینکه بگوییم حالا که راست است چرا از فلسطینی ها خرج می کنید و دلیل دوم هم این بود که بگوییم این شش میلیون کشته را لیبرالیسم و مسیحیت روی دست بشریت گذاشتند و شمایی که دم از خشونت اسلام می زنید بیایید و ببینید که خودتان چه کرده اید و برای کشته شدن سه هزار نفر در یک روز چه بلاها بر سر مسلمانان نیاورده اید. خوب در این صورت صحبت ایشان با سه اشکال جدی روبرو است. یکی اینکه اصلا تکلیف ما را معلوم نمی کند که بالاخره بگوییم یا نه. دیگر اینکه اساس و پایه ی بحث را ماکیاولیستی و سودجویانه و فارغ از واقعیت خارجی در نظر گرفته بودند و سومی هم در حقیقت به صحبت شما بر می گردد که صحبت آقای عباسی را همان استراتژی دولت در نظر گرفته اید. اگر استراتژی دولت این باشد (که این مقدار روشنی و دور نگری در کارهای دولت به چشم نمی خورد) از لحاظ ایدئولوژیکی همانطور که گفتم مشکل دارد و اگر هم منظور دولت از مطرح کردن هلوکاست همان قصد آقای عباسی نباشد باز هم صحبت شما درست نخواهد بود.
اما درباره ی نکته ی دومی که شما گفتید که بنده نباید جایگاه آقای خامنه ای را با جایگاه رئیس جمهور خلط کنم. بنده حرف شما را تایید می کنم ولی این را در برابر حرف خودم نمی بینم و بلکه آن را تاییدی محکم بر حرفم می یابم و باید بگویم این تذکر شما قبل از نوشتن این نوشتار در ذهن بنده بود ولی برای مطول نشدن و گیج نکردن خواننده آن را نیاوردم. اما با مطرح شدن این گفتار جنابعالی لازم می بینم نکاتی را بگویم. برای توضیح بیشتر وقتی را ذکر می کنم که حضرت امام به رئیس جمهور فرانسه به خاطر کمک های فراون به عراق بسیار تندی می کردند. در آن موقع انتخابات ریاست جمهوری فرانسه برگزار شد و شهید رجایی که در آن زمان رییس جمهور بودند برای رییس جمهور فرانسه پیام تبریک نفرستادند. امام به ایشان اعتراض کردند که من رهبر جامعه هستم و شما رئیس جمهور هستید و هر کدام باید کار خودمان را انجام بدهیم. کار شما اعتراض کردن به این صورت نیست و این کار رهبر جامعه است و ایشان را مجاب کردند که برای او پیام تریک بفرستند. خوب در این مثالی که زدم همواره رهبر از نظر جهت گیری در برابر خصم جلودار است و نه پیرو. این رئیس جمهور است که باید عقب تر از رهبر حرکت کند. در ضمن یک وقت شما می گویید که یک استراتژی متفاوت را در پیش گرفته اند و هر دو در جایگاه خود درست هستند و یکدیگر را قبول دارند ولی من می گویم اگر آقای خامنه ای این استراتژی را قبول داشتند لا اقل یک صحبت کوتاه در تایید این استراتژی برخورد ارائه می دادند. این صحبت دقیقا مانند آن چهار اصلی است که در ابتدا آقای احمدی نژاد مطرح کردند ولی تا آنجایی که من یادم است تنها یکی از آن چهار تا در سخنان آقای خامنه ای مورد تایید قرار گرفت و آن عدالت بود. برای اثبات حرفم می توانید به سخنان ایشان پس از انتخاب آقای احمدی نژاد مراجعه بفرمایید.
ممنون که تا آخر خوندی
یاعلی
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام
اميدوارم که خوب و سر حال باشيد
درباره ي دولت محمود احمدي نژاد بايد نکته اي را بگويم. فکر مي کنم درباره ي قضيه ي اسرائيل در حال اشتباه است. دليل اين فکر من اين است که به نظر نمي آيد او در حال پيروي از استراتژي کل نظام و رهبري باشد. سعي مي کنم حرفم را مشروح کنم و تا جايي که ممکن است مستند حرف بزنم.
مقام معظم رهبري قبل از اين اتفاقات، نظرشان درباره ي نحوه ي برخورد با اسرائيل اجراي رفراندوم و راي گيري از ساکنان واقعي آن منطقه و به رسميت شناختن نتيجه بود. ديديم که درباره ي دولت اسماعيل هنيه غرب ادعاي دموکراسي خواهيش را تا چه حد عمل کرد و چقدر براي مردم فلسطين و رايشان ارزش قائل شد. بگذريم. آيت الله خامنه اي بعد از مطرح شدن قضيه ي هلوکاست، بزرگ نمايي آن را تاييد کردند. اما جهت گيري کنوني ايشان را چندان با اين گونه برخورد با هلوکاست همراه نمي بينم. براي اثبات حرفم به اين سايت مراجعه کنيد که شامل سخنراني ايشان درباره ي اسرائيل در اجلاس بين المللي قدس است. استدلالات ايشان درباره ي علت نترسيدن از اسرائيل بسيار جالب نوجه است.
http://www.baztab.ir/news/37460.php
اين سايت هم توضيح بازتاب از نحوه ي عقب نشيني کوچک احمدي نژاد از موضعش است:
http://www.baztab.com/news/37461.php
اگر چه ظاهر تعريف کننده اي از سياست احمدي نژاد دارد ولي در حقيقت نسبت به سياست هاي تند روانه اش و مغايرت آن ها با نظرات رهبر انقلاب اعتراض مي کند.
در باره ي اين موضوع اين خواندن تحليل نويسنده ي لوس آنجلس تايمز هم خالي از لطف نيست:
http://www.baztab.com/news/32278.php
در مقاله اي که ذکر شد نويسنده تلاش رهبر انقلاب را متوجه کردن احمدي نژاد به مساله ي انرژي هسته اي و وادار کردن او از دست برداشتن از مقابله ي افراطي با اسرائيل دانسته است.
به همه ي اين موضوعات اظهار نظر سيد محمد خاتمي در سفرش به امريکا درباره ي هلوکاست را اضافه کنيد که هلوکاست را يک واقعه ي تاريخي غير قابل انکار دانست.
سياست خارجي ايران در زمان خاتمي با افراطي گري افرادي چون حسن روحاني درباره ي رابطه با اروپا مواجه بود. پس از خاتمي نيز کفه به شدت برگشت و با افراطي گري هاي احمدي نژاد مواجه شد. يکه تازي همواره مشکل ساز است. دليل اينکه تا کنون به مشکل نخورده ايم اين بوده است که هيچگاه تصميمات کلي به عهده ي يک نفر در نظام نبوده است و اين تصميمات همواره در شوراهاي عالي با حضور تمامي دست اندرکاران اصلي اتخاذ مي شده اند.
اما حالا با برگزاري همايش هلوکاست آن هم توسط نهاد دولتي وزارت خارجه يکه تازي به اوج خود رسيده است.
من خودم يکي از طرفداران نظريه ي بسيار متعالي بنيان گذار جمهوري اسلامي هستم که فرمود ما در همه جاي جهان طرفدار مظلوم و دشمن ظالم هستيم. اما هر کاري راهي دارد و هر نردباني را بايد پله پله طي کرد. اينکه آقاي خامنه اي در اين برهه از زمان در عين اينکه اسرائيل را به رسميت نمي شناسند، بر جنايات جديد او در فلسطين و امريکا در عراق تاکيد مي کنند و راي گيري را راه حل مساله ي اسرائيل مي دانند دليل دارد. مکل اينجاست که هلوکاست در غرب يک واقعه ي تاريخي نيست. آنجا شده است مثل کليساي قرون وسطا. حالا شما مدام بگو هلوکاست به فلان دليل غير واقعي است. خوب است از اين ابزار براي فشار استفاده شود ولي بايد اعتدال و اقتدا به رهبري را مد نظر داشت.
ما چندين هدف استراتژيک در راه رسيدن به هدف نهاييمان يعني اعتلاي اسلام ناب محمدي و اهتزاز پرچم "لا اله الا الله" بر فراز زمين داريم. يکي از آن اهداف داشتن ايراني قدرتمند و الگو است. يکي ديگر هم مساله ي فلسطين است. موضوع اينجاست که کمال رسيدن به هدف دوم يعني نابودي اسرائيل در پس رسيدن به هدف اول است. يعني با ايراني قدرتمند و صاحب فناوري مي توانيم براي آزادي قدس تلاش کنيم. درست است که نبايد دومي را تعطيل کنيم ولي راه رسيدن به دومي را بايد درست تشخيص دهيم.
قصد و نتيجه ي من از اين مقاله لزوم هماهنگي بين همگي افراد نظام است. فکر نمي کنم اين راه درست مبارزه باشد.
آماده ي شنيدن نظراتتان هستم
يا علي


