به نام حق، جل و علی
با توکل بر او و توسل بر حضرت بقیه الله
آغار می کنم.
مدتی فکر می کردم که برای سالگرد انقلاب
اسلامی چه چیزی را روی وبلاگ بگذارم. این بار روایت حسین فردوست(ارتشبد سابق) را
از سید حسین امامی در زندان می خواهم نقل کنم. سید حسین امامی عضو فدائیان اسلام
بود که هژیر را ترور کرد. وی را دستگیر کردند. فردوست برای اینکه بفهمد چه کسی
دستور این کار را داده است به بند وی رفت و این روایت اوست از این ملاقات. لطفا
دقیق بخوانید.
«من همان موقع به زندان دژبان که در
خیابان سوم اسفند واقع بود رفتم. رئیس دژبان مرا به سلول ضارب (سید حسین امامی)
برد و در گوش من گفت: چون ممکن است به شما حمله کند ما چند نفر پشت در می ایستیم!
من وارد سلول شدم. دیدم مردی است قوی هیکل و سالم، نشسته بود و تسبیح می انداخت و
دعا می خواند. او تا مرا دید به نماز ایستاد. نمی دانم چه نمازی بود که فوق العاده
طولانی شد. حدود سه ربع ساعت در گوشه ی اتاق روی صندلی نشستم و او اصلا متوجه من
نبود و مرتب راز و نیاز می کرد و تا نمازش تمام می شد نماز دیگر را شروع می کرد.
دیدم که با این وضع نمی شود. زمانی که نمازش تمام شد اشاره کردم و گفتم، این کارها
را کنار بگذار من عجله دارم. پذیرفت و روی تخت چوبی نشست و به دیوار تکیه زد و
پایش را بالا گذارد به تسبیح انداختن پرداخت. او پرسید: چه می خواهی؟ گفتم: مرا می
شناسی؟ گفت: می شناسم. تو فردوست و دوست شاه هستی! از او سؤال کردم: چه کسی به شما
دستور داد که هژیر را ترور کنی؟ اگر حقیقت را بگویی بخشوده و آزاد می شوی و اگر
این قول را قبول نداری من ضامن شما می شوم و می آیم اینجا کنار شما می نشینم، تا شما را آزاد کنند! جواب داد: البته محمد رضا می تواند این کار را
بکند، ولی من صریحا می گویم که وظیفه ی شرعی خودم را انجام دادم و از کسی درخواستی
ندارم. خوشحالم که این کار را انجام دادم و مجازاتم هر چه باشد – که اعدام است –
قبول دارم! از او پرسیدم: آیا رزم آرا به شما دستور نداده که این کار را بکنید؟
پرسید: رزم آرا کیست؟ گفتم: یعنی او را نمی شناسی؟ با تمسخر پاسخ داد: می شناسم،
سپهبد است، رئیس ستاد ارتش است، ولی همین مانده که من دستور رزم آرا را اجرا کنم!
این حرف ها چیست که می گوئید! من گفتم: حالا شب است و دیر وقت و ممکن است شما خسته
باشید. اگر اجازه دهید فردا مجددا به دیدارتان می آیم. پاسخ داد: آمدن شما اشکالی
ندارد ولی وقتتان را تلف نکنید، اگر شما 10 ساعت هم بنشینید پاسخ من همین است. و
مجددا برخاست و به نماز ایستاد. با کمال تعجب برخاستم و در را باز کردم. ...
به هر حال صبح روز بعد مجددا به زندان
رفتم و دیدم که ضارب مشغول دعا و نماز است و حالش هم خوب است. مجددا مطلب را تکرار
کردم. او پاسخ داد: اگر صد دفعه هم بیایی پاسخ من همان است. وظیفه ی دینی من حکم
می کرد که هژیر را به قتل برسانم و هیچ درخواستی هم ندارم! از اتاق خارج شدم و نزد
محمدرضا رفتم و گفتم که چیزی نمی گوید و همان صحبت های شب قبل را تکرار می کند.
پس از این جریان به سرعت ترتیب محاکمه ی
ضارب داده شد و مدت کوتاهی بعد، در ساعت 2 بعد از نیمه شبف با یک گردان دژبان به
میدان سپه برده و دار زده شد.»
سایت
اسناد انقلاب اسلامی دیدن دارد.
اگر می خواهید در باره فدائیان
اسلام بیشتر بدانید هم اینجا را کلیک کنید، واقعا جالبند این مردان خدا.
علی یارتان


