دردنامه
به نام خداوند رئوف و حنان
به نام خدایی که پروردگار همگان است. او که همه را دوست می دارد.
برخی از عزیزان که این وبلاگ را خوانده بودند برایشان سؤال شده بود که چرا اسم این وبلاگ دردنامه است. گفتند نباید این طور باشد چرا که مردم فکر می کنند دینداری یعنی غمگین بودن. من غم را می ستایم البته نه هر غمی. این سخن بماند برای بعد ولی باید بنویسم چرا نام این وبلاگ دردنامه است.
برادر من در یکی از دبیرستان های تهران درس می خواند و هر سال عید می روند مناطق محروم و مدرسه سازی می کنند و کار مردم فقیر و تهی دست را راه می اندازند. متاسفانه این امکان برای خود من تا به حال فراهم نبوده که به آن مناطق بروم. اما چون این موضوع برایم جالب بود درست و حسابی از برادرم پرسیدم که چه دیده است و هر چه گفت یادداشت کردم. می خواهم قسمت هایی از چیزهایی را که گفت بیاورم تا معلوم شود چرا اسم وبلاگ من دردنامه است. عکس هایی هم که در این مطلب آمده است توسط افراد مدرسه در همان سفر گرفته شده. دیگر مستقیم از قول خود او می آورم.
1- یکی از معلمانم تعریف می کرد: به دبستانی دخترانه رفته بودم و دیدم که دانش آموزان روی صندلی های فلزی نشسته اند و در و پنجره کلاس شکسته است و سرما آن قدر سخت است که بچه ها روی این صندلی ها در طول کلاس می لرزند. دست های بچه ها موقع نوشتن می لرزید، موقعی که این صحنه را دیدم حالم بد شد و نتوانستم تحمل کنم و آمدم بیرون. معلم بیچاره هم سر کلاس بود. پنج پایه در یک کلاس درس می خواندند! (سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی ...)
2- خانه ی یکی از افراد روستای خلف مسلّم رفته بودیم که در زمان جنگ تحمیلی سرگُرد بوده. او یک بار در زمان جنگ به خاطر اینکه منطقه را بلد بوده یک گردان را از یک محاصره نجات داده بود. او دو دختر داشته بوده و به علت نداری داده بود که ببرند. در خانه هم هیچی نداشت. هیچی منظورم دقیقا همان هیچی است. آنقدر محرومیت و فقر به مرد فشار آورده بود که از اینکه بگوید دخترانش را داده که ببرند ابایی نداشت!(آقا من خجالت می کشم به زبان بیاورم برای همین است که فقط می توانم بنویسم ...)
3- تقریبا همه ی خانه ها بلوک سیمانی بودند و ایرانت سیمانی بالای خانه ها بود. این ایرانت ها هم در تابستان گرم گرم می شوند و در زمستان هم سرد سرد می شوند. معمول بود که پنج شش نفر در یک همچون اتاق هایی زندگی کنند.
4- یک پیرزن بود که شوهرش مرده بود و از شوهرش یک رخت خواب مانده بود که آن را هم چون پیرزن علیل بود نتوانسته بود جمع کند و همسایه ها اگر غذایی داشتند برایش می آوردند و ظرف هایش را می شستند.
5- فضا مرده بود و گرد مصیبت همه جا را گرفته بود. همه جا خلوت بود و گرد بد بختی سایه انداخته بود.
6- یک خانه بود که طویله اش را خراب کردیم و یک اتاق جدید برای خانواده ساختیم!
7- خانه ها همه درب و داغان بودند. مثلا یکی بود که در خانه ای می نشست که نیمی از آن هنوز تیرآهن بود و دیوار نداشت. او به این امید در آن خانه می ماند که ما سال بعد بیاییم و خانه اش را برایش تمام کنیم! او تازه وضعش خوب بود که توانسته بود از تیرآهن استفاده کند.
8- مدرسه را که می ساختیم نرفته بودیم برای چاهش یک چاله بکنیم بلکه رفته بودیم یک کاری بکنیم که بچه های مردم ازش استفاده بکنند. وقتی بچه ها سر و سامان می گرفتند ما خوشحال می شدیم.
9- عمله ی نمونه انتخاب می کردند و جایزه می دادند. بعضی بچه های سال بالایی می رفتند و می گفتند ما را اعلام نکنید! ما در نیتمان شک می کنیم.
10- رفتیم سوپر مارکت هر چیزی داشت خریدیم آمدیم بیرون! این از شدت فقر بود که در سوپر هیچ چیز نبود.
11- (این یکی را شرمنده ام باید بنویسم. از سانسور این طوری بی زارم...) قاچاق نوامیس زیاد بود. دخترشان را دو سه روز می فروختند. حالا به بابا چه می گذرد!
شهید چمران در آن روزگاران در ایالات متحده امکان استخدام شدن با حقوقی را داشت که احتمالا شما حقوق آن روز او را در امروزتان و تا آخر عمرتان تجربه نکنید. او آن روز آنجا را ترک کرد و آمد به مصر تا آموزش چریکی ببیند و برود به لبنان و علیه اسرائیل بجنگد. او خود گفت می خواستم هم نفس مرفحان نباشم و با آنها هم نشین نشوم و بروم و دست مظلومان را بگیرم.
آه که ما چه بد جانشینانی هستیم!
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
عزیزان! من دیگر چیزی جز درد ندارم که بگویم. سعی می کنم دردی از این مردم دوا کنم. این اردو امسال هم برگزار می شود و "دبیرستان میزان" کمک های مردمی هم جمع می کند. خیلی ها کمک کرده اند. اگر خواستید کمک کنید با شماره تلفن من تماس بگیرید(نترسید! قبض هم می دهم):09122852775یا به من ای میل بزنید: m.mirzayi@yahoo.com .
یا علی
